امروز رو به رو شدم، با همان زنی که گمان میکنم از وجودم خبر نداشت کنار پنجره می رفت بی دلیل مثال روح غریبی که تن نداشت در من میان خانه نگاه کرد با بغض و بُهتِ عجیبی که حد نداشت رنگش پرید و عقب رفت ناگهان از من گریخت و به عکس تو نگاه کرد آهی کشید، نشست و عکس تو را بغل گرفت از درد پیچیدو رو به من اعتراض کرد دردم گرفت و داد می زدم با او و همزمان گویا صداش در من تنید و از دل من انعکاس کرد انگار من شبحی از آن زنم در آینه، غریبه و خاموش و بیپناه صدای او و صدای من یکی شدند در بغض و اشک و آهی که میرسید به ماه او در میان گریه، انگار از تو گفت پرسید چرا رفته ای تو از جهان